بعداز مدتها دیدیم که میلاد گفت میخوام برم کنگره و کلاس خیلس تعجب کردم فکرشم نمیکردم ولی خوشحال شدم ولی بعد چندوقت متوجه شدم که خودش بدون رفتن به کلاس داره دوره برمیداره و خودش داروهاشو کم و زیاد میکنه .بهرحال بازم بدک نیست .یه امیدی هست بهش
برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34
برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34
برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34
الان اومدم دیدم خیلی وقته که ننوشتمو اینجا نیومدم از بس که سرم شلوغ بود از عید قربان میگم که رفتیم دهملا دو روز اونجا بودیم مامان اونجا قربونی کرد و ماو مظاهر اینا هم رفتیم هوا خوب بود و خلوت ولی خیلی خوب بود وقتی برگشتیم بنایی خونه بابای میلاد اینا شروع شد بنایی اساسی و حسابی .و خودشون هم اومدن اینجا .گفته بودن که بیست وپنج روز طول میکشه ولی الان بیشتر از یک ماه شده و خونمون حسابی وکثیف و بهم ریختس در حداللمپیک .خودشون هم حسابی خسته و کلافه شدن و منتظرن که زودتر تموم بشه و برن.چندروز محرم هم باز طبق معمول رفتیم دهملا و اومدیم خلاصه که همه باهم در فضای کوچیک خونه بسختی کنارهمیم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:1  توسط م.ن
|
برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:53
برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:53