خرید بک لینک

بعداز مدتها دیدیم که میلاد گفت میخوام برم کنگره و کلاس خیلس تعجب کردم فکرشم نمیکردم ولی خوشحال شدم ولی بعد چندوقت متوجه شدم که خودش بدون رفتن به کلاس داره دوره برمیداره و خودش داروهاشو کم و زیاد میکنه .بهرحال بازم بدک نیست .یه امیدی هست بهش

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ساعت 18:45&nbsp توسط م.ن  | 

برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34

روزدوشنبه شب بود 25 دی که مامان اینا رفتن گرگان ولی شب توراه بابا حالش بدمیشه و قلبش میگیره توماشین و جاده خلاصه سریع زنگ میزنن اورژانس و بابامیره بیمارستان خطراز بیخ گوشمون گذشت یه خاطره تلخ و که اگه دیر میرسید بیمارستان معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد.خلاصه که بخیر گذشت ماهم رفتیم ساری و بعدش هم گرگان دوروز بودیم برگشتیم هوا بسی سرد و برفیه امروز خیلی خوبه بالاخره برف دیدیم+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 18:52&nbsp توسط م.ن  | 

برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34

این روزا میلاد هم درگیر گرفتن گواهینامه منم حسابی سرماخوردم و خونه خوابیدم .به خاطر سرما و برف و اینکه پنجشنبه هم کرج بودیم مراسم بله برون عمو محمد خیلی هوا سرد بود .احساس میکنم خیلی  دارم چاق میشم لباسام داره تنگ میشه از بس خونم و کار خاصی هم ندارم .تنها سرگرمیم شده فیلم دیدن و گوشی بازی یوقتا برم پیاده روی .ولی دلم میخواد برم سرکار سرگرم باشم+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:3&nbsp توسط م.ن  | 

برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 8:34

الان اومدم دیدم خیلی وقته که ننوشتمو اینجا نیومدم از بس که سرم شلوغ بود از عید قربان میگم که رفتیم دهملا دو روز اونجا بودیم مامان اونجا قربونی کرد و ماو مظاهر اینا هم رفتیم هوا خوب بود و خلوت ولی خیلی خوب بود وقتی برگشتیم بنایی خونه  بابای میلاد اینا شروع شد بنایی اساسی و حسابی .و خودشون هم اومدن اینجا .گفته بودن که بیست وپنج روز طول میکشه ولی الان بیشتر از یک ماه شده و خونمون حسابی وکثیف و بهم ریختس در حداللمپیک .خودشون هم حسابی خسته و کلافه شدن و منتظرن که زودتر تموم بشه و برن.چندروز محرم هم باز طبق معمول رفتیم دهملا و اومدیم خلاصه که همه باهم در فضای کوچیک خونه بسختی کنارهمیم + نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:1&nbsp توسط م.ن  | 

برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:53

بعد از چهل روز مهون داری یه خونه تکونی حسابی کردم  خیلی خسته شدم .14مهر بود که باباش هم عمل قلب کرد تو این گیروداد خونه و بنایی همه چیز قاطی شده بود .وقتی هم که مرخص شد دوسه روز باز اینجا بودن تا رفتیم خونشون مرتب و تمیز کنیم خیلی طول کشید .هم اونجا هم خونه  خودمون یعنی دو طرفه پدرم در اومد این هفته هم دوتایی رفتیم شمال یروزه بود و خیلی کوتاه ولی خیلی حال و هوامون عوض شد هوا خیلی عالی و خوب بود .دیروز هم مامان اینا با عمه زهرا دعوت کردم خونمون بعد از مدتها عمه که دفعه اولش بود شام دعوتشون کردم .اخر هفته هم که باز تعطیله خیلی دلم میخواد بریم قم .در ضمن پنجشنبه هم خونه زنعمو دعوتیم واسه نذری حلیم .پارسال که نشد بریم ولی امسال میریم+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:46&nbsp توسط م.ن  | 

برچسب: نویسنده: ساحل محبی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:53

صفحه بندی